باده چو خورد او خامش کرد او زحمت برد او تا طلبیدش
1281
ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش
پری و دیو نداند ز تختگاه بلندش که تخت او نظرست و بصیرتست جهانش
زبان جمله مرغان بداند او به بصیرت که هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش
نشان سکه او بین به هر درست که نقدست ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش
مگر که حلقه رندان بی نشان تو ببینی که عشق پیش درآید درآورد به میانش
ز تیر او بود آن دل که برپرید از آن سو وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش
کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقش همان شراب مقدم تو پر کن و برسانش
از آنک هیچ شرابی خمار او ننشاند دغل میار تو ساقی مده از این و از آنش
ز شمس مفخر تبریز باده گشت وظیفه چگونه بنده نباشد به هر دمی دل و جانش
1282
تمام اوست که فانی شدست آثارش به دوستگانی اول تمام شد کارش
مرا دلیست خراب خراب در ره عشق خراب کرده خراباتیی به یک بارش
بگو به عشق بیا گر فتاده می خواهی چنان فتاد که خواهی بیا و بردارش
میا به پیش ز درش ببین که می ترسم ز شعله ها که بسوزی ز سوز اسرارش
وگر بگیردت آتش به سوی چشم من آ که سیل سیل روانست اشک دربارش
حدیث موسی و سنگ و عصا و چشمه آب ز اشک بنده ببینی به وقت رفتارش
برچسب:
نویسنده: mehran
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 16:34